تبليغاتX
واره های من

هرزه گی دستهایم را از یاد برده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 0:29  توسط مرجان  | 

تقدس آغوشت را تا ابد،پاکبازانه نیایش می کنم

ملحد عالم و مومن افراطی درگاه بوی تنت می شوم

تا همیشه و نا همیشه ها،قبله گاه مذهب یک نفره ام خواهی ماند

غسلهای همیشگی ام با نفس های تو میسر می شوند

عقد پایبندی به عشق تو را تا همیشه و نا همیشه ها وفادار می مانم

من بنده ی بی چون و چرا مسلک تو شدم از همان اولین شیر

 

 

 

 

پیشکش به درگاه جاودانه

 و بُت همیشه خدای من؛مادر


وحشی جانم،دلم برای وبت تنگ شده:(

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 14:2  توسط مرجان  | 

لبخندت را تکرار کن

تا برایت بگویم راز خوشحالی دیروزم را

 

نگاهت را چندباره تکرار کن

تا فاش کنم رمز قوی بودنم را

 

آغوشت را باز کن

تا بگویم به بهشت معتقدم!

 

بوسه هایت را ارزانیم کن

تا ببینی واژه خوشبختی را در چشمانم

 

دستهایت را به من بده

تا لطافت را برایت معنی کنم

 

نگاهت را اندکی به من بده

تا درس بدهم زیبایی را

 

اندکی مال من باش

که قدرت داشته باشم یاد بگیرم

دنیا زیباست!

 


پریسا اولین داستانش رو گذاشت!

پیشنهاد می کنم بخونینش!

زنی برای مادر شدن


وحشی جان،وبت برام فیلتره!!!یه فکری به حالش بکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:52  توسط مرجان  | 

این روزها خیلی خلوتم!خیلی گرفتار!خیلی خسته!

ولی چرا کم شدن آدمهام؟!!

چرا؟!!!

یا گرفتارن!یا دورن!یا دیگه منو نمی خوان!!!!

این روزها فقط پریسا هستش!که اونم می بینم گاهی از من حوصله ش سر میره و بر عکس خودم شدم!مرجانی که زیاد دیدن آدم ها اذیتش می کرد!این روزها ثانیه ها رو می شماره واسه دیدن های پریسا!

و دیگه کسی نیست!

چرا ازم دور شدید؟دلم گرفته!!!خیلی....

حس می کنم یه جورایی ازم فاصله گرفتید!

زمانی اگر دو روز آپ نمی کردم کامنت ها بیشتر از 20 تا می شد!!!ولی الان روزها می گذره و حتی به بیست هم نمی رسم!مهم تعداد نیست!مهم اینه که باهام حرف بزنید!

چه اینجا چه دور و بر خودم خبری نیست!

بیشتر خودم دارم زنگ می زنم!حس بد آویزون شدن بهم دست داده!

شاید انقدر بوی بد بی شرفی می دم که دیگه لیاقت یاد کردن هم ندارم!!!

به قول شیرین؛بی کَسم این روزها!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 22:47  توسط مرجان  | 

دور شو دلم

دور شو

از خیال زمین دور شو

زمین تو را نمی بیند

 

دور شو دلم

دور شو که خطر در نفس هایت جریان دارد

 

دور شو دلم از خودت

که ویرانت می کند

 

دور شو دلم از همه ی همه

دور شو از آسمان که جز دلبری کاری در حقت نمی کند

 

دور شو دلم

دور شو از مهربانی که فقط تو را پایبند تر می کند

 

دور شو دلم

دور شو از نگاه های دوست داشتنی

که فقط خلوتت را پر از اشک می کند

 

دور شو دلم

دور شو از کشف زیبایی ها

که فقط شاعرت می کند

 

 

دور شو دلم

دور شو از آغوش های گرم

که فقط آرامت می کند

 

دور شو دلم

دور شو از صدای آب که فقط می تواند بی تابت کند

 

دور شو دلم از این همه احساس روی زمین

دور شو که فقط می تواند قدم های دور شدنت را سست تر کند

 

دور شو دلم از این نواهای دوست داشتنی

که فقط برای نابودیت کف می زند

 

دور شو دلم از شبیه انسان ها شدن

دور شو دلم از عاشقی

 

دور شو دلم

دور شو از وابستگی به انسان ها

که تنهایت می گذارند با مرگ و رفتن ها

 

دور شو دلم که همه چیز دنیا بی وفاست

 

دور شو از خدای دنیا

که درگیرت می کند

درگیر بودن و نبودن

 

دور شو دلم از همه ی همه ی زمین و آسمان

دور شو از این همه نکبت زشت و زیبا

 

دور شو که نگران ضربان های بی قرارت شده ام

دور شو دلم

تو رو به ضربانت قسم

دور شو دلم

دور شو

دور شو

دور شو

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23:13  توسط مرجان  | 

سرزمین دل من دوران هاست که هرز می روید!هرزگی نمی کند!

آفتاب من روزهاست که آفتابی ست!چشم هایم شبها می بیند!

تن من سالهاست که رشد کرده!پوستم جدا نشده!

 

چه حقیرانه ست روزگار!

 

 

به چه می اندیشیم؟!

زندگی پر عشق؟لحظات لذت آور جان دادن در آغوش معشوق؟

 

به چه می اندیشیم؟

تنهایی پر از نکبت؟سکوت نبودن های همیشگی؟

 

به چه می اندیشم؟

مرگ؟آمدن و رفتن از کنار بوسیدن مرگ؟

 

به چه می اندیشیم؟

به هرزگی نَفَس ؟تن؟دیگری؟

 

به چه می اندیشیم؟

آرامش خیالی؟نیامدن همیشگی اش؟

 

 

به همه ی همه می اندیشم و دچار بی همگی و با همگی ام

صدای درد را کم و زیاد می کنم در سکوت دالان های دلم

 

می اندیشم!

به دلی که به تف لعنتی نمی ارزد

به دلی که تنها دوست داشتنی جسم و روحم ست

 

می اندیشم!

به خودی که دیوانه ش کردم بین بزدلی های آموزشی خودم

به خودی که ویرانش کردم بین ترس های نرفتن و ماندن!

 

 

می اندیشم!

به همه ی خستگی هام

به همه ی خستگی که از من می کِشند دوستانم

 

می اندیشم!

به همه ی ترس هایی که پشت همه ی نفس هایم بود و پنهانش کردم

 

 

می اندیشم!

به همه خیانت های خودیَم....

 

 

می اندیشم!

به همه ی "آه" هایی که کوتاه و بلند کشیدم

و گاهی جلب توجه کرد!خجالت کشیدم!

 

 

من هستم در پاییز ممتد طولانی خسته کننده؛

فصلی که برایم بوی عشق و یادگاری نداشت!

فصلی که با بی شرمی پیری جوانی ام را ممتد به رخ خسته ام می کشد!

و من نای جواب دادن را سالهاست که ندارم!...

 

 

 

 

23/7/1388

 


 

تاریخش رو می بیند که مربوط به امروز نیست این نوشته...روز خوبی بود.....ماه تی تی دوست داشتنی رویت شدددددددددددددددددددددد....دلتووووووووووووووون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب چون خیلی دوست داشتنیه و روز منو زیبا کرد چون امروز خیلی روز خوبی بود و پر از انرژی خوب بودم


چقدر خوبه که ادمهای خوبو هنوز می تونم پیدا کنم

خدایا مرسی که نشونه هات هنوز برام ادم های خوبن


پر پری من وبلاگ زده...یه دوست خوب که همراه خوبی هم هست..امروز ترغیبش کردم که داستان ها و نوشته هاش رو بزاره تو وبلاگ(البته ماه تی تی هم ترغیبش کرد)برید تو قلمرو پریسای من


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 23:26  توسط مرجان  | 

 

خانوم ژولیت بینوش بسی خوشم آمد از بازی شما،یاد هدیه تهرانی خودمان افتادم!بماند که آن موقع ها خریت می کردم و ازش خوشم نمیومد!

ایها ناس یکی بره به این فیلم سازان وطنی و غیر وطنی بگه فیلم های این مدلی بساااااااااااااااااااااازید

فیلمی که دیالوگ زیاد نداشته باشه

حرف زیادی نزنن

به ادم هایی که کم بهشون نگاه می شه،تو فیلم نگاه بشههههههههههههههههههههه

به ساختار شکنی بدون جنجال نگاه بشه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی من عاشق این فیلم ها هستم

با دیدن فیلم  trois couleurs bleu یا سه رنگ آبی(معنیش رو مطمئن نیستم درست باشه!)یاد کتابی افتادم که سالها پیش خوندمش به اسم بانوی شب نوشته نانسی پرایس

کتاب ماجرای زنی بود که شوهر نویسنده معروفش می میره و بعد از مرگ شوهرش معلوم می شه نویسنده کتاب ها این زن بوده نه شوهرش !کتاب جالبی بود...حالا این فیلم منو یاد این کتاب انداخت....و البته سبک فیلم نمی دونم چرا منو برد تو فضای دوست داشتنی فیلم مورد علاقم(شب های روشن)

من فیلم های این مدلی دوست دارم.......دیالوگ کم..نگاه گذرا...اشک های اروم و پر از حرف

 

خانوم بینوش بسی فاااااااااااااااااز دادی با این بازیت

 

یکی از چیزهایی که تو فیلم ها می تونه منو جذب کنه اینه که نگاه معمولی به ادم هایی که نگاه غیر معمولی بهشون هست

توی این فیلم طرز رفتار زن داستان با آن دختر روسپی رو خیلی دوست داشتم!چیزی که من هم اگر پیش بیاد دوست دارم این طوری رفتار کنم

دیالوگ های رد و بدل شده با روسپی کلا عاااالی بود حتی اونجا که زن همسایه شکایت می کنه از روسپی

 

 

خوشم اومد از فیلم

trois couleurs bleu

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:29  توسط مرجان  | 

من تو رو دارم چه بخوای چه نخوای

من تو رو دارم حتی اگه کسی تو رو داشته باشه

من تو رو توی دل تنگی هام دارم،جایی که نیستی ولی هستی...انقدر زیاد هستی که دیده می شی

من تو رو دارم حتی اگر تا ابد بعد از دوست داشتن هات اما و اگر و دلیل های سکوت آور بیاری

من تو رو دارم،بی اجازه بی مجوز

من تو رو دارم به حدی که دلم می خواد

نمی دونستم

ولی حالا می دونم

تو رو دارم بدون اینکه بدونی

سکوت کن و بسوزون هر دومون رو

ولی من تو رو دارم چه بخوای چه نخوای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

اینم از بر باد رفته

اسم فیلم خیلی بهش میاد

نمی خوام بگم خیلی فیلم شاهکاری بود!چون انقدر تعریف فیلم رو شنیده بودم که انتظار بالاتری داشتم ازش!یعنی اشکال از فیلم نبود بلکه از تعریف های زیاد!

 

خوب در اینکه من از اول فیلم عاشق "رت" شدم شکی نیست!و موندم که اشلی چی داشت که این همه مدت اسکارلت خر دوسش داشت!اشلی از دید من چیزی برای دوست داشتن نداشت!ولی "رت" پر بود از این دوست داشتن ها

اینم بر می گرده به خریت اسکارلت

 

دو تا دیالوگ تو فیلم انتخاب کردم که مربوط به آخرای فیلم هست و به نظر من زیباترین دیالوگ های فیلم بودن

 

1_

رت:

خیلی بچه ای عزیزم

 

(به شدت حال کردم به اسکارلت گفت)

2_

اسکارلت:

دوستت دارم عزیزم

رت:

این از بدبختیته

 

 

 

پایان فیلم بسیار مورد قبولم بود چون "رت" نشون داد غرورش رو دیگه نمی شکنه


واسه تغییر حالت یه پست متغییر زدم...ولی کلا حس می کنم سبکم عوض شده چندتا نوشته دارم که به ترتیب می زارم براتون

راستیییییییییییییی!همه خوبید؟

درنا وبلاگت برام باز نمی شه

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 16:5  توسط مرجان  | 

من جسارت نکردم!

تمرین کردم بارها

ولی

آه

...

من عاشق نشدم!

فریادش زدم بارها

ولی

آه

...

من رها نشدم!

بلند نفس کشیدم

ولی

آه

...

 

توی آینه به چشمهایم نگاه نمی کنم!

دنیا،آدم ها و خودم مرا پیش دلم خجل کردند!

آه

...

 

چه خیال های محالی داری دل من....

آه

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 20:6  توسط مرجان  | 

دل بازیِ من با خیال های با تو بودن چقدر دوست داشتنی اند

دل بازی های خلوت و تنهایی

یادگار تنهایی دراز من

زمان بودن هایت

وقت بوییدن آغوشت

لحظه یکی شدن دست ها

صداهای لرزان

دلِ گرم

شونه های مهربون

...

می بینی؟

تا به کجا دل بازی می کنم

با خیال

با یک تصویر مبهم و خالی از صورت

خیال با هوا

دل بازی با تصویر مبهم بدون انسان می کنم

اما

دلم گرم می شود

آرامشی نداره!

ولی برای تنهایی من همین یه دل خوشی ست

...

آی آدمها که دلهاتون رو در آلودگی هوا دودی کرده اید

من چشم هام رو به زمین دوختم

و جا موندم

شمایی که سرتون بالاست

دل بازی حقیقی لذت داره؟

...

چه روزگار پُر از آهی شده

آه

آی آدمک ها

نگاه آسمان داشتن

نگاه زمین داشتن

شکست است

من نگاه مستقیم با موج را می خواهم

چه کنم که چشم هایم به آسفالت کف خیابان سالهاست که خو گرفته

چه کنم که دنیا مرا در صف سالهاست که معطل کرده

چه کنم که بُزدلی را خوب آموخته ام

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 20:21  توسط مرجان  | 

تمام شد همه ی فلات بختیار

به همین راحتی یک جمله

و به سختی یک عمر!

الان که دارم می نویسم دقیقا 4 شبه تو خونه جدید می خوابم(این نوشته رو آماده کرده بودم تا نتم وصل بشه)،خنده داره ولی دلم حتی برای توالت اون خونه تنگ شده

هنوز اتاقی که بابتش کمی ذوق کردم بهم ریخته ست..لباسام بدون جا موندن چون هنوز کمد درست نشده...کتابم گوشه اتاق باهام قهر کردن چون هنوز براشون کتابخونه نگرفتم،دلم در سکوت به سر می بره ....

دلم خیلی گرفته از این جای جدید،از اینکه باید هر روز صبح که پا می شم مامان رو متقاعد کنم که اینجا مشکلی نداریم و همه چی رو به راه می شه و قانع بشه بعد دوباره صبح ببینی که ناراحته و باز باید تکرار کنم که همه چی مرتبه

دلم کار و پول می خواد....به شدت خیلی زیاد نیاز دارم به پولی که خودم زحمتش رو بکشم...خیلی نیاز دارم....باید برم چندتا دفتر گرافیکی...این اوضاع خونه باید مرتب بشه که برم...دلم کار می خواد...دلم پول می خواد...


یه جورایی خواستم اعلام وجود کنم

به همتون سر می زنم ،داد و بیداد نکنید دیگه

دلم برای همتون تنگ شده بود


دوستانی که برای وبلاگشون نظر نذاشتم بدونن یا وبلاگشون برام باز نمی شد یا کامنت دونیشون برام ارور می داد!!

خودمو خفه کردم چندتا وبلاگ خوندم...باز این عمو بلاگفا قاتی کرده مگه باز روز قدسه؟!!


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 2:3  توسط مرجان  | 

توی این جمع و جور کردن شدم شبیه مستر بین که هر وسیله ش رو می دید یاد یه خاطره می افتاد!

وسط این جمع و جور کردن کاغذی دیدم با یه مشت اسم و شماره تلفن که خیلی هاش رو یادم نمی اومد!(پیر شدم؟حافظه ندارم؟!)یهو اسم شقایق بین همشون چشمک زد!چقدر چند وقت پیش دنبالش گشتم و ردی پیدا نکردم...زنگ می زنم...هنوز صداش همونه..همون دختر سبزه و لاغر دوست داشتنی...بعد از 9 سااااااااااااااااااال دوباره با هم حرف می زنیم...واقعا 9 سال گذشت؟چقدر پیر شدم!چقدر عمر...

شقایق دوست دوران راهنمایی،می گه فوق لیسانس می خونه...چه خوبه که منو یادش هست...چه خوبه که خیلی خوب یادش هست...

گرفتاری این روزها تموم بشه من و سارا و شقایق با هم می ریم بیرون...من و سارا می خوایم ببینیم شقایق چه شکلی شده؟دختر آرامی که دوست داشتنی بود همیشه...

شقا ..می بینی چه زود گذشت...چه تند تند امار بچه ها رو دادی!اونا کجان؟!!یادمون هست همدیگرو؟؟!!!

شقا یادته چقدر عشق فوتبال بودیم؟!هستیم هنوز...

شقا من تنها کسی بودم که می گفتم دختر اروم کلاس شیطونه؟!!شقا یادته شیطونی می کردیم ته کلاس؟!!شقا یادته رفتیم زیر میز خندیدم به درس علوم؟!!شقا یادته رادیو جیبی اوردم واسه دربی؟شقا یادته تیم بسکتبال...شقا من و تو کلاس پنجم با هم بودیم...شقا خانوم غریب ناصری یادته؟

شقا صدات رو شندیم روم نشد بهت بگم قربونت برم...شقا ببینمت بغلت می کنم حسابی....ما اون موقع این طوری نبودیم..ولی سن و سال و تجربه با احساس ادم این طوری می کنه

شقا چه خوبه که پیدات کردم

راستی

خنده هات رو دوست داشتم

راستی شقا....هنوز صدات آرومه و من باید گوشی رو بچسبونم به گوش های کَرَم


راستی هنوز یادمه که از آهنگ شقایق داریوش بدت میومد و من همیشه بهت می گفتم:شقایق گل همیشه عاشق


شقا مخفف همون شقایق


از دختر بهار نخواهید که به پاییز بگه پادشاه فصل هاا....چون بوی بهار هنوز دیوانه و بی قرارم می کند....اول و آخر برای من بهار یعنی عاشقی با عشق های زیبا



+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 21:50  توسط مرجان  | 

_این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!

#

_اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن!

#

_من مسئول گُلَمَم!

#

_و محال است آدم بزرگ ها روحشان خبر دار شود که این موضوع چقدر مهم است!

....

 

در مورد شاهزاده کوچولو فقط ترجیح دادم به جای هر تعریف و تمجیدی این چندتا جمله رو بگم!

 

کتابی که سه سال بود داشتمش و حوصله خوندنش رو نداشتم و بالاخره حوصله کردم و خوندم

ادم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!

 

اگر در یک جمله بخوام تعریفش کنم اینو می گه که:

کتاب مقدسی ست

 

 

شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری /ترجمه احمد شاملو/ انتشارات نگاه/ قیمت 950 تومان(البته الان گمونم نرخش بالاتر رفته باشه)


داریم از خونه ی 14 سالمون میریم....سخته...هر وسیله ای که جمع می کنم اندازه یه عمر خاطره ست!

پیر شدم!!!اینو اینه و موهای سفیدم حالیم نمی کنه.....دلم می گه


به واسطه این جا به جایی کم پیدا می شم تا مدتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 16:26  توسط مرجان  | 

نمی تونم جلوی حس پیری م رو در روز اول مهر بگیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:9  توسط مرجان  | 

بوی کهنگی و کودکی!روزهایی که شاید اصلا نبودی،شاید اصلا تجربه نکردی ...ولی برایت لمس شدنی ست،بو کردنی ست...

 

گلی ترقی با کتاب "دو دنیا" من رو به عالم هایی برد و تصویر هایی را برام مجسم کرد که همه را کشیدم و دیدم و لذت بردم،بغض کردم و غصه خوردم شیطونی کردم...

 

می شه تو وجب به وجب حادثه ها همراهش شد و باورش کرد و باهاش لذت برد!

 

به راحتی می تونم بگم عاشق این نویسنده شدم با نثر بسیار روان و خوبش،اصلا زیاده روی در تصویر سازی نکرده بلکه انقدر خلاصه و مفید گفته که دقیقا تک تک صحنه های خانه ی شمیران رو من دیدم و بودم...

مجموعه ای از چند داستان کوتاه که تقریبا به هم وصل هستن

و زیبا ترین داستان که به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد و واقعا نمی شد همچین پایانی براش پیش بینی کرد داستان"گل های شیراز"بود

در اولین فرصت ما بقی کتاب های این بانو را خواهم خرید

 

 

می خوام از این به بعد اسم انتشارات و قیمت کتاب رو بگم برای دوستانی که تصمیم می گیرن کتاب رو خریداری کنن

 

دو دنیا نوشته گلی ترقی /انتشارات نیلوفر/2400 تومان

 


پ.ن:نخل ایستاده میمیره با همه دردهاش!!!پس دختر جنوب پُر نخل هم باید مثلش باشه...همچنان می جنگم با دنیای مزخرف و بیهوده!

پ.ن2:از دوستانی که نگرانشون کردم عذر می خوام...باید پست قبلی رو می زدم واسه اتمام حجت با خودم


+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 2:47  توسط مرجان  | 

یه دل خوشی چند روزه بود که تموم شد..................................................................

 

 

 

مرجان،صد بار بهت گفتم تو لیاقت هیچی رو نداری!چرا یادت میره؟

مرجان،چرا فکر می کنی مهم هستی؟چرا فکر می کنی کسی می تونه تو رو دوست داشته باشه؟!!

احمقی،بی شعوری.............تو هیچی نیستی...هیچی

لیاقت هیچی رو نداری مرجان،نه لیاقت کسی رو داری نه لیاقت زندگی کردن

بمیر ...برو بمیر که نفس کشیدنت حالم رو بهم می زنه

.......................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:41  توسط مرجان  | 

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته رو اسب سفید

میومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم

می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم

می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه

دریا بشه

این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه

پیدا بشه

اون که اومد تو خوابم

شهزاده ی رویای من

شاید تویی

اون کس که شب در خواب من آید تویی

تووووووووووو

از خواب شیرین ناگه پریدم

او را ندیدم

دیگر کنارم

به خداااااااااااااااا

جانم رسیده

از غصه بر لب

هر روز و هر شب

در انتظارم

به خداااااااااااااااا

 

 

 

فقط می گم اگر گوش ندید از دست دادید............

حرف دیگه ای نمی زنم!!!!!

سالار ،خواب شیرین


پوووووف....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 17:37  توسط مرجان  | 

همیشه وعده ی شبی رو می دادی که میای اول کوچه ی بن بست ما،سنگ می زنی به پنجره اتاقم و من باید با ساکم از رو دیوارا می پریدم و با هم فرار می کردیم!

آخر این وعده شد

همون شبی که همه خونه ی ما بودند

گستاخیم رو تکمیل کردم و پریدم،با ماشینت انقدر گاز دادی که هیشکی بهمون نرسه و نرسید!

چقدر خندیدم!برنامه سفر رو مرور کردیم!از بندر رفتیم با بدختی!

چقدر شنا کردیم با هم،چقدر رستوران رفتیم،چقدر تو بغلت امن و راحت خوابیدم و نوازشم کردی و من لپ هاتو کشیدم!

چقدر با هم رقصیدیم،روی پاهات می نشستم و برات ناز می کردم تو با موهام بازی می کردی!

همیشه بهم می گفتی دخترم!بهت گفتم مگه نمی گی عشقتم؟پس چرا می گی دخترم؟!!!!.....

 

هر دوتامون می خواستیم ولی نمی تونستیم!بغل می کردیم همو و می چسبیدیم بهم ولی نمی شد!

شاید به خاطر واژه ها بود که بینمون بود....تو می گفتی دخترم!چون من کمبود داشتم و باعث دوستیمون همین کمبود من بود!!!کاش یه بار می گفتم دوستم!کاش می گفتی!

بارها بهت گفتم 17  سال اختلاف زیادی نیست!حاشیه رفتی!حتی با کسی دوست نشدی که دلم خوش بشه کسی رو داری

 

یادم نمیره وقتی پسرک همسایه بهم گفت امشب بریم رستوران تو چقدر آشوب شدی و نگفتی!و نرفتم...به خاطر تو،نگاهت و تمام خواستنی که تو رو می خواستم،منو می خواستی...

 

با هم خیلی جاها رو گشتیم،هیچ وقت دعوا نکردیم ولی قهر زیاد..خیلی زیاد...قبول داری همه قهرهامون ناز کردن بود؟

آخییییی چه خوش بودیم

قرار بود بدون هم نابود نشیم و زندگی کنیم!نشد،باور کن نشد!

بدون تو بودن سخت بود...من دیگه زندگی بدون تو رو بلد نبودم!جایی بدون آغوش تو خوابم نبرد از اون شب!من یک ماه نخوابیدم چون بوی تنت دیگه نبود!

از تکراری بودن هر دومون بی زار بودیم واسه همین کلی فکر کردم که چه جوری تموم بشه!برگشتم خونه،شروع کردن به زدنم و فحش دادن!همش می گفتن ج*نده و لاشی و لگد می زدن تو پهلوهام!

نفس آخر خندیدم گفتم خاک بر سرم هنوز باکره م!

و دیگه نفسی نیومد!

اخم نکن،باور کن بدون تو نمی شد!


خیلی ممنونم که راهنماییم می کنید بابت داستان ها

باز هم منتظر نقدتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:21  توسط مرجان  | 

کتابی دیگر و داستان های کوتاه که خیلی دوست می دارم

داستان های این کتاب بد جور بازی می کرد با روانم!گاهی می خندیدم گاهی می لرزیدم گاهی هاج و واج می شدم!

همشون تهش به مرگ می رسید!

شاید شوخی با مرگ بود...شاید می خواست بگه خیلی ساده تر از اونی که فکر می کنیم هست!

گاهی خندیدم!

چقدر حماقت ها توی مرگ ادم ها هست

به جرات می تونم بگم اکثر داستان هاش ملموس و باور کردنی بودن

نمی دونم نویسنده کتاب ،کتاب دیگری داره یا نه!ولی همین یه دونه پر از قدرت بود!

بعضی از داستان ها چند خط بود!

یکی از جالب ترین هایی بود که خوندم..از این مدل کتاب ها که باید چند بار دیگه برگردی دوباره بخونیش

چندتایی از داستان هاش رو نفهمیدیم چی شد ولی باز دوست داشتم

به شدت توصیه می شه این کتاب ،فکر نکنید چون در مورد مرگ هست چیز غمگینیه!

تاکیید می کنم بخونین این کتاب رو چون دوست داشتنیه

 

بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی



بابت کامنت های پست قبلی ممنون؛ اگر تغییر تحولی توش رخ داد حتما براتوم می زارم

ممنون برای این همه نگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 18:11  توسط مرجان  |